اخباری از دانشگاه آزاد قزوين
اخباری از دانشگاه آزاد قزوين
باز دوباره سلام

خیلی وقت بود که توی وبلاگم چیزی ننوشته بودم .چون نمیدونم پرشین بلاگ ایراد داشت ،من ایراد داشتم،یا اصلا مشکل وجود اسم مبارک قزوین سر در وبلاگ بود،نمیدونم هرچی بود وبلاگ خراب بود.

آخ حول شدم بعد از مدتها چیزی توی وبلاگ نوشتم.شرمنده از گل رویتون

سلام

خلاصه چی بگم از دل پر دردم و خبرهایی که این چند وقته برای من و دانشگاه و دانشجوهاشو جناب آقای مدالزلزله موسی خانی و حضرت آقای دکتر دی جی  اتفاق افتاده.

حولم نکنید یکی یکی:

خبرهای گذشته/جناب دکتر جاسبی که داشتن از زندگی با فرزندان و همسر گرام و ضجه دانشجوها از گرانی شهریه ها لذت می بردند. یک روز صبح خیلی زود از خواب بلند شده پنجره را باز کرده و بعد از تناول هوای پاک تهران به این فکر افتادند که در انتخابات هم دستی برده و گروه ای از خودشون آزاد کنند.(البته ببخشید بوش اومد) البته قابل ذکر هستش جناب مدالزلزله موسی جان هم یکی از این کان دیدها بودند.(البته به معنی واقعی).بقیه آن هم خودتان حدس بزنید......

خبرهای امروز/خوشحالم.آره واقعا اگر دانشگاه قزوین هیچی نداشته باشه یک دکتر حاله داره که معاونت پژوهشی هستش.میخوام بگم دیدید باز دانشگاه قزوین این چند وقته چه کولاکی کرد. نگو که ندیدی خودمونیم از مسابقات روبوکاپ که اول شد تا جایزه ثبت اختراعات جهانی.(دیدید ما دید خوب هم داریم)

خبرهای آینده/جا خوردید.آره اینه دیگه ما از آینده دانشگاه هم خبر میدیم.خبر از اونجایی که قرار توی دانشگاه یک انجمن اسلامی راه بیندازند.که البته با مخالفت های شدید دانشگاه روبرو هستند. بعداً سر فرصت از سیر تا پیاز قضیه رو بهتون میگم.

فعلا دعا کنید این ترم بدون طرح های جدید تموم بشه.


 

سلام

سلامی چو بوی آشنایی و از این حرفها

دوباره گفتم یه مطلبی در حد خودم توی این وبلاگ بذارم .که تو فکر بودم تا یک نظری رو خوندم گفتم اگر نخوندین بد نیست.

این قابل توجه تمامی آقایونی که میگن.وای ببخشید خانوما هم میگن که من از دانشگاه زیادی بد میگم.

((موسی خانی شاید برا دانشگاه یه کارایی کرده که البته با وجود یه همچین درامدی وظیفه اش بوده ولی از نظر انسانی آدمی..... آدم که چه عرض کنم از حیوونم کمتره. من خودم با چشای خودم این موضوع برام اثبات شده. چند روز پیش تو دفتره ریاست کار داشتم که بماند کلی هم جاتون خالی الکی معطل شدم یه دختر دانشجو با مادرش اومده بود جلو دفتره موسی خانی بنده خداها از 9 صبح تا12 اونجا مونده بودن تا شاید این آقا رو زیارت کنن . خلاصه وقتی جلسه همیشگی ایشون تموم شد و بلافاصله میخواست بپره تو آسانسور مادره جلو اومد وبا لحنی که هر آدمی که اونجا بود رو متاثر میکرد خواهش میکرد که به دخترش نمره بده چون واقعا از پس یه ترم بیشتر موندن وشهریه دانشگاه بر نمیاد. و جناب موسی خانی انگار که یه گدا سر چهار راهو داره از سره راهش دور میکنه چنان سر اون پیره زنه بیچاره جلو دخترش و اونهمه دانشجو فریاد کشید که به من هیچ ربطی نداره کی تورو اینجا راه داده و........))

این نظر دوست عزیزمون روزبه نوشته بود.


معرفی استاد گران قدر.....

حدود چند وقت پیش توی یکی از وبلاگ های دانشجویی به نام داستان های رازی که وبلاگ یکی از دوستان هستش خوندم که از یکی از اساتید برجسته این دانشگاه توی این وبلاگ قدر دانی به عمل اومده بود. با  خودم گفتم اصلا یک جوری هستش ما هم از اساتید و نوابغ دانشگاه قزوین تعریف نکنیم. به همین دلیل بود که گفتم ما هم سری به جمع اساتید برجسته دانشگاه آزاد اسلامی واحد قزوین بزنیم و یک استاد برجسته رو معرفی کنیم. تا پیش دانشگاه های دیگه کم نیاریم.

استادی که می خوام خدمتتون معرفی کنم یکی از اساتیدی هستند که گردن دانشگاه آزاد اسلامی قزوین و همچنین به جرئت میشه گفت گردن جناب والا مقام شخص شخیص آقا زاده جاسبی (همون دکتر dj خودمون (حق دارند.

این استاد گرام که اگر در دانشگاه قزوین یک موقع پاتون واشد و قدم رنجه فرمودید از هرکی بپرسید استاد مهشید کی هستش با چشم های گرد شد و رنگی پریده و دستان لرزان شاید بهتون بگه کی هستش و شاید هم فرار کنه.

بله این استاد گرام که همه توی دانشگاه قزوین میشناسنشون افتخارات عظیمی در عرصه اقتصاد دانشگاه آزاد اسلامی و نیز چگونگی تدریس اساتید آفریدهاند. ایشون راه حل جدیدی برای کسب درآمد به تمام دانشگاه های آزاد ارائه کردند. بله خلاصه کنم افتخارات این استاد گرام رو و از سوابغ این استاد گذری کنیم و به اصل مطلب بپردازیم. ولی قبل از هر چیز بگم که بعضی ها میگویند این استاد سابغه گرانبها تری نیز دارد که استادی اخراجی از دانشگاه صنعتی شریف هستن. البته صحت این موضوع به گردن گوینده.

بله این استاد که افتخار و مهره گرانبهایی برای دانشگاه آزاد قزوین هستن.هر دانشجویی که با این استاد گرام درس ریاضی دارد .(که معمولا از روی ناچاری در حذف اضافه هستش)با تمام افتخار پاس نمیکند. این استاد از هر صد دانشجو یک قبولی با نمره ده دارد ونیز با بعضی از نمرات گران بها مثل یک و دو بعضی از دانشجویان را مشروط میکند.

و به خاطر همین موضوع از افتخارات دانشگاه آزاد اسلامی قزوین شمرده میشود و دانشجویان بیچاره راه درآمد زایی برای دانشگاه را خوب فرا میگیرندو مستر جاسبی در آخر هر سال با نیش خندی ملیح میگوید که شهریه ها نسبت به دانشگاه های دیگر کمتر است و باید بالاتر برود و آخر قصه همین......


چی بگم از دست جاسبی!

با همه بدبختی هایی که بودش و هستش دانشجویان بدبخت تونستن شهریه هایی که نسبت به دانشگاه های دیگه بقول جناب دکتر DJ کمتر هستش رو جور کنن و به دانشگاه مشرف بشن و سعی کنن دلشون برای این همه پول نسوزه  و به زور سگ خورش کنن.

چی بگم از دست این آقا یکی نیست به این آقا بگه بابا دست از سر این دانشجو های بدبخت بردار. تا کی میخوای خون این بدبخت هارو توی شیشه کنی؟

حتما جریان این وام های دانشجویی رو شنیدید دیگه . حالا بذار بگم از دانشگاه روز اول که وارد دانشگاه شدیم خواستیم این شهریه متغییری که با هزار امید آورده بودیم تا بریزیم توی جیب با برکت دانشگاه که ناگهان یک شک بزرگ به ما وارد شد که نگو. چی رو نگو باید بگم. دنیا به چشمامون تار شد. جناب حضرت والامقام رئیس و الرئسا جاسبی در پاتکی به طرح جناب آقای رئیس جمهور شهریه متغییر را بالا بردن تا این قضیه وام  دانشجویی حسابی به دانشجویان بچسبه.

البته توی دانشگاه آزاد اسلامی واحد قزوین این طرح وام دانشجویی اجرا نشده . اما باید بگم شهریه متغیرها بالا رفته. اینم از دست عصر ارتباطات.

حالا شما بگید، چی بگم به جاسبی؟


روز اول ترم جدید

روز اول وارد شهر شهید پرور قزوین که شدیم انگار جون دوباره گرفته بود. دوباره دانشجو ها به این شهر جون دوباره داده بودن . دانشگاه هنوز رنگ و بو ی دانشگاه رو به خودش نگرفته بود. ورودی های جدید توی دانشگاه مثل مگس هایی که توی یک دونه شیشه هستن و هی خوشون رو می کوبند به در و دیوار از این دانشکده به اون دانشکده و گیج و منگ بودن. راستش حق هم داشتن هنوز توی اون دانشکده به اون بزرگی که هر کلاسش توی یک جایی برگزار میشه گیج بزنن. دانشگاه به لطف موسی و کمک مالی پدران بر و بچه دانشگاه تغییراتی کرده بود از جمله یک آنتن بزرگ موبایل در وسط دانشگاه و روی پشت بام دانشکده صنایع و مکانیک زدن وهمه کارگاه های دانشگاه پایین(فنی و حرفه ای) رو در دانشگاه بال(مجتمع شهد عباسپور) هم ایجاد کردن. دانشکده صنایع و مکانیک هم تموم شد و اسکلت یک ساختمون جدید رو هم بر پا کردن.(همه این تغییرات در یک ماه اخیر به دست سر فراز پدر سازندگی قزوین شخص شخیص وعالی رتبه جناب حضرت موسی خانی بوده) به قوال عادل فردوسی پور "چه میکنه این موسی خانی".یکی نیست بگه خواب این همه پول باید یک جوری خرج بشه دیگه.

از همه چیز و همه کس گفتیم جز ترم بالایی ها که البته تعداد شون توی این روز های اول خیلی کمتر هستش. همه این روزها دنبال دوستاشون هستن و بعضی ها هم البته بلا نسبت بعضی های دیگه دندون های خودشون رو تیز کردن برای ورودی های جدید.(بابا بی خیال شما باید از سهم خودتون استفاده می کردید)

خوب دانشگاه هنوز رنگ و بوی دانشگاه رسمی رو نداره دیگه.
آغاز ترم جديد

سلام ، سلامی دوباره بعد از تقریبا یک هفته که حد فاصل ترم تابستان و پاییز هستش. خودمونی بگم ، دلم خیلی می خواست این چند وقته چیزی برای وبلاگ بنویسم. خبر تازه ای از این جور چیزا دیگه. اما نه کلاسی بود و نه خبری در دانشگاه همه هم درگیر ثبت نام ترم جدید بودن. بگذریم.......

آره باورم نمی شه دوباره شروع شد.دانشگاه باید بریم. الان دانشجو ها دو دسته هستن!(نمی دونم شاید بیش تر) خلاصه ما دو دسته دانشجو رو که نگاه های مختلف دارن رو بیشتر نمی شناسیم دسته دیگه ای با نگاه جدید می شناسید. بگید بسم الله.

نگاه اول

من خودم هم جزو همین دسته اول هستم . دسته ای که این اول مهری انگار یک زخم کهنه توی دلشون سر باز کرده و دارن از قصه میمرن. دلشون گرفته منتظر هستن یک اتفاق جالبی بیفته و دانشگاه تعطیل بشه. شاید هم اگر میشد زمان رو نگه می داشتن. این رو زها این دسته فشار زیادی رو روی کول خودش احساس میکنه. یک جورایی مریض شدن همه ، دنیا براشون تیره شده. دیگه هیچ قشنگی وجود نداره دائم یا با دوستاشون هستن یا تو خونه پای تلویزین و کامپیوتر. خستگی ترم قبل رو توی تنشون حس میکننن......(فکر کنم دیگه تمومش کنم بهتر باشه. دلم گرفت)

نگاه دوم

به کسانی که این نگاه رو دارن و جزو این دسته هستن میگن بچه خرخون. اما همشون خرخون نیستن به خدا. این دسته اول مهر به یاد کلاس اول دبستان همه چیز براشون زیبا هستش . توی دلشون داره قند آب میشه که میخوان برن دانشگاه عشق و حال . لحظه شماری دارن میکنن دوستا و رفقا رو ببینند توی حیاط دانشگاه واستن همدیگر رو بپان. توی بوفه بشینن چایی هی بخورن. این دسته بعضی هاشون عاشق درس هستن. این چند وقته از بی درسی مرده بودن......(حال زندگی زیبا می شود.)

خلاصه نخواشتم موضوع رو کش بدم و همه بغض های توی دلم رو بریزم بیرون. آخرش ترم جدید داره شروع میشه با هر بد بختی و بیچاره گی هست و ما باید تحمل کنیم.

امیدوارم این ترم رو هم به قول بچه ها بترکونید.


نتايج کنکور

این روزها تو هر جایی و هر خانواده ای حرف از کنکور،  خانواده هایی که بچه کنکوری دارن یا توی فامیل یک نفر کنکور داده.( این خصلت همه خانواده ایرانی هستش. یعنی فضولی)

خلاصه کسایی که رتبه خوب توی کنکور سراسری آوردن منتظر نتیجه انتخاب رشته هستن و کسانی هم که رتبه نچندان خوبی آوردن منتظر نتایج دانشگاه......(نمی خوام اسمش رو بیارم) همون نون دونی آقای جاسبی رو میگم.

خلاصه برای دیدن نتایج دانشگاه آزاد به این آدرس مراجعه کنید.

                                                                                               http://www.azmoon.org/ 

اما نتایج کنکور سراسری هنوز نیومده .فقط میدونم از صبح شنبه میاد.به دلایلی ما نمی تونیم نشونه جایی رو بهتون بدیم. اما یک سایت معرفی میکنم . که شاید نتایج کنکور رو بدون شماره شناسنامه و اطلاعات میده.

                                                                                                              http://mga.ir/

و راستی نتایج کنکور فنی حرفه ای البته از نوع آزادش هم در روز یکشنبه میاد. که باز ما نمیتونیم هیچ آدرسی معرفی کنیم.(شرمنده)

 برای  دیدن همه نتیج کنکورها به این آدرس مراجعه کنید.(ضرر نمی کنید)             http://mga.ir/ 

خلاصه آخرش هم یک جمله کلیشه ای ؟؟؟؟؟؟همه چیز کنکور نیست؟؟؟؟؟؟ البته تو مملکت ما این طور نیست.


داستان سیستم مکانیزه ( قسمت دوم )

از در دانشگاه که بیرون اومدش ، دو دل بود که به طرف دانشکده برق برود یا دانشکده معماری و عمران بعد با یک دودلی به سمت دانشکده معماری و عمران دوید. توی دلش می ترسید که مریم دیرش بشه. تو همین فکر بود که سرعت خودش رو افزایش داد. وقتی به در دانشکده معماری و عمران رسید. احساس کرد تموم بدنش خیس هستش و یک خستگی مزمنی توی پاهاش حس می کرد.وارد دانشگاه عمران ومعماری شد دید که جلوی دستگاه کامپیوتر دانشکده معماری که تنها سیستم مکانیزه دانشکده بود یک صف بزرگ و طولانی از دختر و پسر دانشجوی علاف وجود داشت . دیگه خستگی پاهای آرمین زیاد تر هم شده بود و نمی خواست جلو تر بره . نزدیک تر که شد دید که اینجا هم دستگاه بقول یکی از دانشجوهای ایستاده توی صف طولانی که با لحن بچه های جنوب شهری تهران حرف می زد. گفت: "بابا این کامپیو تر چت کرده " .

حالا دیگه آرمین مطمئن تر از قبل بود که به اینجا نباید امید داشته باشه و به راحتی از دم در دانشکده راهشو کج کرد و برگشت ، آره برگشت به سمت دانشکده صنایع و مدریت تا بیش تر از این مریم رو اونجا تنها نذاره.

دیگه نمی دیود آخه خسته شده بود و این خستگی توی جونش مونده بود. آروم و بدون هیچ هیجانی به سمت دانشکده صنایع و مدریت میرفت. دیگه به مریم هم فکر نمی کرد.

به در دانشکده رسید . داخل دانشکده شد و یک راست به سمت راهرو طولانی طبقه همکف دانشکده رفت . مریم و سپیده هنوز اونجا نشسته بودن و سر هاشون به هم نزدیک بود و داشتن با هم پچپچ می کردند.

مریم : سلام ، چقدر دیرکردی؟

سپیده : سلام

آرمین : سلام ، چی کار میکردم. با این دانشگاه در پیت.

سپیده : همه دانشگاه آزاد ها همینن دیگه.

این جمله رو با خنده و با نگاه به مریم گفت. مریم هم با یک لبخند کوچیک حرفش تایید کرد. اما آرمین هیچ واکنشی نداشت.

مریم : حالاموفق شدی غذا رزرو کنی یا نه ؟

آرمین : نه بابا، دیگه بریم

مریم : سپیده خوشحال شدم. بعدا میبینمت.

سپیده : باشه. منم همینطور . خداحافظ.

بعد مریم و آرمین از سپیده آروم ، آروم دور شدند و از در دانشکده خارج شدن و به سمت در خروجی حرکت کردن باز از جلوی در دانشکده معماری و عمران گذشتن. هوا رو به خنکی می رفت و داشت خنک تر میشد و باد گرمی برگ درخت های جلوی دانشکده عمران ومعماری رو تکان میداد. کمکم داشتن به دانشکده برق و رایانه نزدیک می شدن.

مریم : راستی، بریم دانشکده برق.

آرمین : چرا؟

مریم : آخه اونجا هم دو تا دستگاه کامپیوتر داره. حتما از اون دو تا یکی شون کار می کنه .

آرمین با یک نا امیدی خاصی نگاه به مریم کرد.

آرمین : فکر نکم.

مریم : حالا بیا بریم .

آرمین : باشه بریم . ببینیم چی میشه.

مریم وآرمین راهشون رو کج کردن به سمت دانشکده برق و رایانه از در بزرگ دانشکده وارد شدن به سالن اصلی نرسیده . دو تا کامپیوتر در دو طرف سمت چپ و راستشون بود. بر خلاف دانشکده های قبل هیچ کس جلوی دستگاه های کامپیو تر نایستاده بود.

آرمین که امیدی توی چهره اش نداشت به سمت راست خودش رفت . اما مریم انگار یک امیدی ته چهره سفیدش سوسو میزد. آرمین هنوز به دستگاه نرسیده ایستاد. مریم بی تفاوت از بقلش گذشت.

مریم : پس چرا نمیای؟ بدو دیگه، دیر شد.

آرمین : این دستگاه هم خرابه. مگه نمی بینی؟

مریم به دستگاه کامپیو تر دقت کرد.  آرمین راست می گفت دستگاه خراب بود. آرمین بلافاصله به پشت سرش نگاه کرد. یک دختر دانشجو که به قیافه اش می خورد. ترم چهارم باشه و با موهای بلوند و یک دامن کوتاه رفت به سمت کامپیوتر دیگه. اما هنوز نرسیده انگار که اونم خیلی تلاش کرده  و خسته شده و با قیافه ای عصبانی و نا امید که ته این قیافه بغز هم میشد پیدا کرد از دستگاه دور شد.

دیگه اون سوسوی کمی از امید که ته چهره مریم بود هم دیده نمیشد. آرمین دیگه پشیمون شده بود. یاد دفعه های قبل می افتاد که همیشه آخرش با خودش می گفت : " من دیگه غلط کنم. طرف این کامپیو تر ها بیام." اما هر دفعه میل و شاید هوس و شاید با یک دید بهتر بشه گفت نیاز، باعث میشد به طرف این سیستم بیاد.

چند دقیقه ای رو هر دو ایستاده بودن . تا اینکه پژمان دوست آرمین رسید پژمان قدی بلند و چهره ای سبزه داشت با یک عینک دودی داشت وارد دانشگاه می شد.  با هم و با مریم سلام علیک کرد.  بعد از اینکه پژمان رفت انگار دو تایی به خودشون اومده بودن.

آرمین : دیگه بریم خیلی دیرت شد.

اما مریم دلش برای آرمین می سوخت و می خواست هر طور شده اون رو کمک کنه. از طرفی خیلی هم دیرش شده بود. نا گهان یک برقی توی چشمای مریم دیده شد.

مریم : بیا بریم دانشکده صنایع .

آرمین : رفتیم که.

مریم : بابا همونی که جدید ساختن.همون دانشکده صنایع و مکانیک رو میگم.

اما خیلی زود تر از اونی که مریم فکرشو می کرد. نا امید شد و این لکه نور هم رو به خاموشی رفت.

آرمین : اونجا که هنوز دستگاه کامپیوتر نداره. بیا بریم.

دیگه انگار مریم راضی شده بود. پشت سر آرمین راه افتاد. مثل یک گوسفند آروم که بعد از چرا با خستگی به سمت طویله خودش میاد.

دیگه توی راه مریم و آرمین با هم حرف نمی زدن. دیگه مثل ورود به دانشگاه سر حال نبودن. مثل یک لشکر شکست خورده فقط کنار هم راه می رفتن و هیچی به هم نمی گفتن. تازه ماجرا اونجا جالب شد که وقتی از در خروجی دانشگاه خارج شدن دیدن. اتوبوس های تهران که جلوی در دانشگاه می ایستادن رفتن. هوا کم کم تاریک شده بود وسوز سردی توی بیابون باراجین راه افتاده بود.

حالا باید می رفتن ترمینال و ........

                                                                                           و این داستان ادامه دارد.....

در یک روز گرم تابستانی دو تا  دوست با هم توی دانشگاه آزاد اسلامی واحد قزوین داشتن راه می رفتن. این دو تا دوست که اسم یکی از اونها آرمین بود. رو به مریم کرد وگفت: ....


اطلاعيه در خصوص دانشجو یانی که موفق به ثبت نام اينترنتي نشده اند

دانشجویانی که نتوانسته اند انتخاب رشته یا ثبت نام اینترنتی بکنند. وقت دارن از ساعت 8 الی 18 از

طریق اینترنت انتخاب رشته کنند.

و دانشجویانی که امکان اینکه با اینترنت ثبت نام کنند را ندارند. می توانند از ساعت 8 الی 12 برای

دانشجویان دختر و از ساعت 14 الی 18 برای دانشجوبان پسر به سایت دانشگاه مراجعه کنند. 


ثبت نام اینترنتی

از اونجایی که خواسته بودن یکم در مورد این سیستم توضیح بدم من خواستم بازبون راحت توضیح بدم که چیکار باید بکنید.

اول از اینکه من توی مطلب قبلی نوشته بودم ثبت نام اینترنتی مال دانشگاه آزاد قزوین که درست نیست. این سیستم در همه دانشگاه های آزاد پیاده میشه.

برای ثبت نام اینترنتی در دانشگاه قزوین باید مراحل زیر رو انجام بدید این مراحل به زبون خودمونی و ساده هستش. این مراحل عبارتنند از :

1-     ورود به سایت دانشگاه و صفحه  خودتون.

2-     ورود به بخش معاونت مالی و ورود به فیش ثبت نام.

3-     نوشتن مقدار شهریه ثابت و کد واریزی و شناسه حساب جام بانک ملت.

4-     رفتن به بانک و ریختن پول به حساب جام بانک ملت و لازم به ذکر شماره دانشجویی خودتون رو باید در فیش بنویسید.

5-     ورود به سایت دانشگاه وصفحه شخصی خودتون.

6-     ورود به معاونت مالی و بخش ثبت حواله و حواله را ثبت و ارسال میکنید.

7-     ورود به معاونت آموزشی و بخش گروه های درسی .

8-     دیدن واحد های ارائه شده.

9-     در روز تعیین شده انتخاب واحد ورود به بخش انتخاب واحد و انتخاب واحد.

این نوع ثبت نام برای صرفه جویی در وقت عالی هستش . اما باید بگم دعا کنید بتونید موقع زمان انتخاب رشته ، انتخاب رشته کنید.